Menu Close Menu
آیا حاج باباخان اردبیلی و همفکرانش در پی ارتقای مشروطه به جمهوریت بودند؟

سودای جمهوریت

سودای جمهوریت

در روزهایی که محمدعلی شاه با تکیه بر استبداد ذاتی‌اش، آزایخواهان را قتل عام و دیوارهای مجلس مشروطه را با خون ملتِ مملکتش رنگین کرد، مجاهدان دو گزینه «مشروطیت و مشروعیت» را، از او بازستاندند. مجاهدان مشروطه در اغلب نقاط ایران، کانون‌های مبارزه را شکل دادند و آذربایجان «سرِکانون» و «تبریز و اردبیل» دو مرکز اصلی آن شد

  سی روز آنلاین/ مهدی جهاندیده: «قدرت يك كشوري نه به سنگرهاي آن كشور است و نه به كشتي‌هاي آن، فقط بسته به مردان لايق آن است.» روزی که «توسیدید» این تز را ارائه داد، نه خبری از مشروطه بود و نه کسی چند قرن پیش از میلاد مسیح پیش‌بینی چنین چیزی را داشت. اما همین غیر قابل پیش‌بینی بودن‌هاست که مسیر تاریخ را از یکنواختی و یکسانی رهایی داده است. در روزهایی که حکومت مرکزی ایران در سراشیبی سقوط و احتضار، نفس‌هایش به شمارش افتاده بود، جنبش مشروطه آبستن مردان لایقی بود، که مسیر تاریخ ایران را تغییر دادند. در روزهایی که محمدعلی شاه با تکیه بر استبداد ذاتی‌اش، آزایخواهان را قتل عام و دیوارهای مجلس مشروطه را با خون ملتِ مملکتش رنگین کرد، مجاهدان دو گزینه «مشروطیت و مشروعیت» را، از او بازستاندند. مجاهدان مشروطه در اغلب نقاط ایران، کانون‌های مبارزه را شکل دادند و آذربایجان «سرِکانون» و «تبریز و اردبیل» دو مرکز اصلی آن شد. شاید حق تبریز در قلم مورخانش تا حدودی ادا شده باشد، اما تاریخ در خصوص مجاهدت‌های مشروطه‌خواهان اردبیل تا حدودی خاموش مانده است. سایه ابرهای «ایهام و ابهام» در این مقوله با سایه‌افکنی و تقویت دعوای حیدری‌ها و نعمتی‌ها، این خاموشی و تاریکی تاریخ معاصر اردبیل را، فربه‌تر هم کرد؛ آنچه که بیشتر شبیه طرحی از یک پروپاگاندای منفی علیه اردبیل است؛ تقابل حیدری‌ها ونعمتی‌ها در اردبیل بود، که ریشه‌ای کهنه داشت، و بیشتر شبیه تقابل جریان‌های «بورژوازی و فئودالی» و «پرولتاریایی» به شکلی تخفیف یافته‌تر بود. مشابه این تقابل‌ها در دیگر شهرهای ایران از جمله تبریز و تهران هم بود، و تاثیری مستقیم بر شور مشروطه‌خواهی داشت. از طرفی در یک تقسیم‌بندی نسبی، ناحیه نعمتی نشین‌ اردبیل به آزادیخواهان و حیدری‌نشین ها به مستبدان متمایل بود. در چنین فضایی مجاهدی مشروطه‌خواه از تبار فکری آزادیخواهان بروز کرد، که تاریخ و مشروطیت هنوز مدیون اوست. حاج باباخان اردبیلی که مجاهد سال‌های اوج مشروطه و حضیض اشغال ایران و کودتای 1299 است.   چند ده سال بعدتر از شهادت باباخان و در دهه‌های سی و چهل خورشیدی غیرتمندیِ «عَیّار مشروطه»، عَیار جوانان اردبیلی در سنجش مردی و پایداری شد. گروهی او را «فرزند خلف شاه اسماعیل صفوی» خواندند و گروهی معتقدند که این دو در پاردوکس هم هستند، و حاج باباخان یک مجاهد بود و بس. گروه سومی هم طرفدار تراکم افزایی غبار تردید بر چهره او هستند. حال این چهره اسطوره‌ای و «قهرمان ملی» که در منطقه خودش هم ناشناخته مانده است، نیاز به احیا دارد. البته این بازیابی تاریخی چندان هم سهل نیست. از آن رو که بخش تاریخی منتسب به حاج باباخان در زمان خود مدون نشده، بنابراین خوانش و بازپرداخت آن از زاویه های مختلف می‌تواند چالش برانگیز باشد. احتمال اینکه بخشی از آن برجسته و بخشی دور از چشم بماند، وجود دارد. شاید تکمیل قطعات پازل تاریخ برای روشن کردن زوایای تاریک گذشته نیاز به نگرش از چندین زاویه را طلب کند.   دو فصل متمایز یک مجاهد زندگی حاج باباخان اردبیلی فراز و نشیب ندارد، زندگی‌اش یک رویه دارد، او 45 سال در «اوج» زندگی کرد. اما اگر قرار بر فصل‌بندی زندگی او باشد، نهضت مشروطه نقطه فصلی است، که زندگی‌اش را در دهه قبل از سی سالگی و 15 سال بعد از آن تمییز ‌کند. مشروطیت برای باباخان، گذرگاه یک شهروند معمولی به یک لیدر کاریزماست. خانواده مادری‌اش به محمدی‌ها می‌رسد. خانواده‌ای با تبار فکری بورژوازی که دستی هم در تجارت داشت، و در دو محله پیرعبدالملک و سید احمد سکونت داشتند. مراودات اقتصادی و اجتماعی با چند شهر در روسیه و عثمانی به تقویت و شکل‌گیری نحله‌هایی از جریان‌های روشنفکرانه در آنها انجامیده بود، و او در چنین خانواده‌ای رشد کرد. هنوز سبیل‌اش سبز نشده بود، که قدم به راسته بازار گذاشت و دکان‌داری پیشه کرد. پدرش هم در راسته بازار همین حرفه را داشت. سرمایه او برای توتون فروشي کفایت نداشت، اما سربه‌زیری و خوش برخوردی کاسب جوان، در کنار خلق و خوي جوانمردانه‌اش، حسن اعتماد  بازاریان اردبیل را جلب کرد. گرماگرم کار در بازار اردبیل یک اتفاق مسیر زندگی باباخان را تغییر داد. این مترادف با روزهایی بود که شاه مستاصل قاجار، کشور را در بن بست اقتصادی و سیاسی قرار داده، و مالیات، اهرم فشار حاکمان محلی برای دمیدن یک نیمچه نفس به تاج و تخت در حال احتضار قاجار شده بود. درخواست استمهال حاج باباخان از فراشان حکومتی به «بگو و مگو» و فحش ناموسی یکی از آنها انجامید. باباخان خشمگین با آنها درگیرشد. در این درگیری باباخان با قمه‌ای که یکی از فراشان به کمر داشت او را زخمی کرد. اردبیل دیگر جای امنی برای باباخان نبود. اردبیل آن روزها نارین قلعه را در دل خود داشت. قلعه ای که هم دژ حکومتی اردبیل و هم زندانی مخوف برای محبوسان سیاسی در آذربایجان بود. بسیاری از شاهزادگان و مدعیان پادشاهی قاجار و بعدها تعدادی از مجاهدان راه آزادی و مشروطه‌خواهان، از محبوسان نارین قلعه بودند. در اوایل دهه هشتاد، ستارخان هم به مدت دوسال در آن زندانی شد. حاکم وقت اردبیل دستور دستگیری باباخان را صادر کرد، باباخان از اردبیل فرار و در باکو مامن گرفت. آن روزها باکو محل امنی در قفقاز برای مجاهدین مشروطه بود. این آغاز مهاجرت‌های باباخان است. تولد یک چریک مجاهد قریب یک سال سکونت در باکو، به گفته بسیاری از همرزمانش حاج باباخان را چریکی زبده کرده بود. شاید وجه تمایز و فرق اساسی باباخان با دیگر مجاهدان آذربایجان در همین کاراکتر چریک بودن اوست. او به اصطلاح رایج مجاهدان مشروطه، یک هفت تیرکش مقلد نیست. او در قواره یک چریک، که تفکر و ایدئولوژی دارد، و صاحب فکر و جریان است، تعریف شده است.  از ارتباطات سیاسی و روشنفکری حاج باباخان در باکو، اطلاعات روشنی مکتوب نشده و اگر هم اسنادی بوده در فراموشخانه تاریخ به جا مانده است. او در باکو با سران یک حزب آشنا و با آنها همکاری داشت. حزبی را که نام دقیقی از آن در دست نیست را، گروهی از ایرانی‌ها در قفقاز تشکیل داده بودند، و ادعا شده که باباخان هم یکی از اعضای موسس آن بوده است. فعالیت در آذربایجان افکار تازه‌ای را در باباخان شکل داده بود. قبل از دوران  مشروطه، ارگان‌های سیاسی و اطلاع‌رسانی جریان‌های آزادیخواه به خاطر فضای بسته و استبدادی قاجار عموما در خارج از کشور صورت می‌گرفت. استانبول و باکو در این تقسیم‌بندی دو شهر محوری بودند. اطلاعات دقیق و بیشتری از فعالیت‌های حاج باباخان در آذربایجان در دست نیست، اما آنچه که مورد تایید است، حاج باباخان آموزش‌های نظامی  چریکی را در باکو آموخته بود. فعالیت‌های باباخان تصویری از یک مرد عدالتخواه را دارد، که از آن بوی چپ به مشام نمی‌رسد. استنباط برخورداری از ذهنیت بالای سیاسی در کنار شجاعت و بی باکی‌اش، او را یک چریک تمام عیار در پانزده سال مجاهدت سیاسی و نظامی‌اش کرده بود.   رد‌پای مکتب نجف در مشروطه اردبیل ملا محمد کاظم خراسانی، شیخ عبدالله مازندرانی و میرزا حسین خلیلی تهرانی، سه مرجع نجف نشینی بودند، که فتوا به مشروطه دادند. فتواهای آیات ثلاث نجف در کنار تئوری های میرزای نائینی پشت گرمی مشروطه‌خواهان از منظر فقهی بودند. مراجع ثلاثه مشروطه‌خواه در زمان استبداد صغیر، محمدعلی شاه را تکفیر و از سلطنت خلع کردند. آخوند خراسانی مرجع تام وقت، و متنفذترین فقیه در مشروطه بود. تلگراف‌ها و پیام‌های فقیه مشروطه‌خواه در تسهیل مسیر مبارزه آزادی خواهانه کم تاثیر نبود. نماینده آخوند خراسانی در منطقه آذربایجان و قفقاز میرزا عبدالله مجتهد بود. فقیه سیاستمداری که دانش آموخته مکتب نجف بود و طبعی مشروطه‌خواه داشت. قرائت آخوند خراسانی و میرزای نائینی از مشروطه، قرائت مترقی‌تری از آن چه که در بین برخی روحانیون و مذهبیون رواج داشت بود، و «شاگرد تیز هوش مکتب نجف» در اردبیل رسالت تفسیر و تقویت تئوری مشروطه را عهده‌دار بود؛ آنچه که چندان هم سهل و ممتنع نبود. هنوز زیرساخت های مشروطه شکل نگرفته و شاه قاجار فرمان مشروطه را امضا و ممهور نکرده بود که دعوای حیدری و نعمتی و مجادله با گروه متنفذ مخالف مشروطه، مزید علت در تقلیل و تحلیل انرژی مشروطه‌خواهان شد. در چنین شرایطی بود که مرگ میرزا عبدالله مجتهد، معادلات را پیچیده‌تر هم کرد. مرگ ناگهانی فقیه مشروطه خواه در میانسالی را عده‌ای مشکوک و برنامه‌ریزی شده  تفسیر کردند.  میرزا عبدالله فرزند میرزا محسن مجتهد بود؛ فقیهی دانش آموخته در نجف که دایره نفوذ و استیلای فکری و فقهی‌اش، آذربایجان و قفقاز را در بر می‌گرفت، و به خاطر گستره فعالیت‌هایش در دو حوزه فقاهت و تجارت به «قزللی مجتهد» اشتهار داشت. با مرگ میرزا عبدالله در جوانی، تولیت فرزاندنش را برادر کوچکترش عهده‌دار شد. میرزا علی‌اکبر مجتهد، تمایل بردار فقیدش به مشروطیت را نداشت. همین امر مسبب طولانی شدن پروسه ازدواج حاجی باباخان با زهرا خانم شد. زهرا ‌للهی(مجتهد زاده) دختر میرزا عبدالله مجتهد بود. حاجی باباخان او را برای اولین بار در روز عرفه 1993 در حیاط شیخ صفی‌الدین دیده و گفتار و رفتارش دل از مجاهد اردبیلی ربوده بود. این دلربایی تا به ازدواج بیانجامد، پروسه‌ای طولانی داشت. میراز علی اکبر تمایلی به ازدواج بردارزاده‌اش با یک مجاهد نداشت. او گفته بود، که «ما خانواده‌ای روحانی هستیم و سنخیتی با تو که مجاهدی نداریم.» گفته می‌شود وقتی میرزا علی اکبر همه درها را به روی مجاهد عاشق بست، تهدید باباخان بر اینکه بدون لحاظ موافقت میرزا علی اکبر، زهرا خانم را شبانه از منزل خواهد ربود؛ کارساز شد. مثلث سرداران در تبریز  دعوا و منازعات سیاسی امری نیست که همیشه در نهان بماند. از روزی که زمینه‌های مشروطه‌خواهی در ایران با پیشگامی روشنفکرانه مجاهدان قلم، اتودهای اولیه را ترسیم کرد، تا روزی که مجلس اول در بهارستان اعلام موجودیت کرد، گروهی در مقام مخالف با مشروطه بودند. دلایل هم گوناگون و متعدد بود. شاید نقطه اشتراک آنها در مقوله قدیمی و سنتی واگذاردن میدان قدرت به دیگر گروه رقیب و غیر همسو باشد. این انگیزه قدرتمندی، است چرا که در عالم سیاست همه درها به دروازه قدرت می‌رسد و همه نزاع‌ها برای شکل‌گیری نهاد قدرت و بعدترحفظ آن از گزند استحمال است. روزی که محمدعلی شاه در مراسم تاجگذاری‌اش، بهارستانی‌ها را از لیست مدعوینش خط زد، بی‌تعارف به همه مشروطه‌خواهان، آن روی سکه تک رویش را نشان داد. او اهل محافظه‌کاری نبود و مستقیم و بی‌واسطه در حالی که تاج شاه مشروطه بودن بر سرش سنگینی می‌کرد، گفت که مخالف مشروطه و جریان آزادیخواهی است. مداحان قدرت استبدادی که قدرت از دست رفته را بازیافته دیدند، به تشویق تدبیر خام شاه پرداختند. مشروطیت که شروع شد، حاج باباخان سردسته مجاهدان اردبیلی شد. جوانی بلند قامت با اندامی ورزیده و متعلق به تبار فکری آزادیخواهان روشنفکر، که در آغاز دهه سوم‌اش جای خالی یک قهرمان را پس از قرن‌ها برای اردبیلی‌ها پر کرده بود. محمدعلی شاه که مجلس را به توپ بست و لیدرهای جریان آزادیخواهی را به قتل رساند، دیگر جایی برای  محافظه‌کاری نمایندگان مجلس نگذاشت. چاره کار دیر اندیشده شده بود، و مجاهدان، سنگر اول را به لیاخوف واگذارده بودند. قوت قلب آنها این بود، که مجاهدان آذربایجانی به یاری‌شان می‌آیند، اما مجاهدان در تبریز درگیر مبارزه با انجمن اسلامیه و تحریکات سران ضدمشروطه بودند. کنسولگری روسیه در تبریز هم از مخالفان مشروطه حمایت می‌کرد. شاه، عین الدوله را به حکومت تبریز منصوب کرد و به محمد ولی خان تنکابنی هم دستور محاصره تبریز را داد. تبریز میان مستبدان و مخالفان مشروطه از یک طرف و آزادیخواهان به دو نیم شده بود. شرایط برای مجاهدان مشروطه مساعد نبود. کنسولگری روس مدام مقاومت را در حکم خودکشی می‌خواند و مجتهدان نزدیک به شاه علیه مشروطه خواهان اعلام جهاد کرده بودند. هر چند که در این بین برخورد مستبدوار محمد علی شاه با محمد ولی خان تنکابنی، به ترک محاصره تبریز از سوی تنکابنی انجامید، اما شرایط برای مجاهدان مشروطه مساعد نبود. پاندول جنگ و درگیری در کوچه و پس کوچه تبریز بالانس متعادلی نداشت؛ گاه به نفع  مستبدان  به راست می چرخید و گاه سنگینی‌اش به سمت چپ و مجاهدان مشروطه بود. مقاومت آن روزهای تبریز با مجاهدت و رشادت اردبیلی‌های مجاهد گره خورده بود؛ روزی که باباخان اردبیلی در راس مجاهدان اردبیلی به تبریز رفت مثلث سرداران مشروطه خواه آذربایجان در تبریز تکمیل شد. باباخان هم که چون ستارخان و باقر خان سری نترس داشت، و بی پروا می جنگید، بارها گفته بود که «هنوز گلوله ‌ی که بتواند مرا از پای دربیاورد در هیچ کارخانه‌ای ساخته نشده است.» مجاهدی که کسروی برای وی می‌نویسد: «هرکس می‌خواست غیرت و مردانگی آن اردبیلی را تماشا کند می‌بایست این روز به تبریز آید.» همین برای بیان رشادت‌های مجاهد مشروطه‌خواه اردبیلی کفایت می‌کند. محمدعلی شاه از تزار روسیه نیکلای دوم درخواست کمک کرد و تبریز به محاصره نیروهای روس و نیروهای دولتی درآمد. حاجی باباخان با دسته خود به تبریز رفت و ستارخان را از محاصره روس‌ها نجات داد. در تاریخ آمده است، که میرزاکوچک خان هم در این مقطع قصد پیوستن به نیروهای «ستارخان» و «حاج باباخان اردبیلی» را داشته است، اما به دلیل بیماری از این کار منصرف شده است. مقاومت شدید و طاقت فرسای مجاهد اردبیلی در کنار ستارخان و باقرخان، مثلث سرداران مشروطه در آذربایجان را شکل داده بود. مثلثی که راهنمایی و رهبری حاجی باباخان در جنگ تبریز و مقاومت سرسختانه او دوست و دشمن را به تحسین واداشت، اما تاریخ حق شهرت را درباره او ادا نکرد. یازده ماه مقاومت مجاهدان آذربایجان به تقویت جبهه مجاهدان انجامید، و آنها به حد کافی به انقلاب گیلان و اصفهان دلگرمی دادند. مقاومت مثلث سرداران مشروطه در آن مقطع زمینه برای فتح تهران را آماده کرد. زمام کار از دست شاه که در رفت، حلقه اطرافش خالی و خالی‌تر شد. شاید چنین روزی را پیش بینی نکرده بود، که تهران در محاصره سران مشروطه باشد و اتابک همان مداح ممدوحش به لحنی تحقیرآمیز به او تک گزینه پناهندگی به سفارت روسیه را پیشنهاد کند. اینجاست که محمدعلی شاه تاج را با کلاه نمدی تعویض و به احمدخردسالی سپرد، که تلواسه دور افتادن از پدر و مادر به گریه وادارش کرده بود. شاید وقتی شاه سوار بر کالسکه برای همیشه از ایران رفت، سنگینی شمشیر دولبه استبداد و باخت همیشگی در برابر آزادیخواهان را بیش از پیش پشت گردنش حس کرد؛ اما دیگر خیلی دیر شده بود و کابوس مجاهدان مشروطه تا آخر عمر با محمد علی شاه ماند.   کالبد شکافی چپاول اردبیل تدبیر و سیاست، کمتر با زور و شجاعت در یک نفر جمع می‌شود. روایت‌های تاریخی به صراحت چگونگی به زانو در آمدن سرداران بزرگ در برابر کوچکترین امور سیاسی را بیان می‌کند. پس نباید سرداری را به خاطر بی‌تدبیری در عرصه سیاست چندان سرزنش کرد. گاهی اشتباهی رخ می‌دهد و یک سردار اردوی مجاهدان خودی را با بی تدبیری بهم می‌ریزد. در روزی که ستارخان از سوی حکومت مشروطه به اردبیل آمد، یکی از این اشتباهات را مرتکب شد. آنچه که ماحصلش تاریخ تلخ اردبیل و شکست از قشون عشایری بود، که تاریخ از آن با تیتر «بی‌رحم و خونریز» نام می‌برد. اشتباه استراتژیک ستارخان، دستگیری حاجی باباخان اردبیلی بود. اشتباهی که دو سردار مجاهد مشروطه‌خواه را از دو شهر تبریز و اردبیل در تقابل هم قرار دارد. حاجی باباخان به تعبیر باباصفری در اصول مردانگی و صفات اخلاقی برتر از سردار ملی بود. اشتباه دوم ستارخان در اردبیل، موقعی اتفاق افتاد، که او مجاهدان اردبیل را خلع سلاح کرد. این  امر در کنار تندخویی با سران عشایر به نوعی به تقویت جبهه عشایری رحیم خان و برخورد خشن آنها با اردبیل انجامید. آمدن ستار خان خاطره خوشی از وی بر جای نگذاشت و در شکلی تخفیف یافته، اگر او را سبب پیدایش غارت اردبیل ندانیم، رشادتی را که از ستارخان گفته می‌شد، در اردبیل بروز داده نشد. شاهسونان جنگ آزموده در نبردی یازده روزه، اردبیل را تصرف کردند. فرماندهی قشون شاهسون ها با رحیم خان چلبیانلو بود. او یکی از رهبران عمده مخالف جنبش مشروطه ایران است، که تا پای جان در دفاع از استبداد مبارزه کرد. شیفتگی رحیم خان به استبداد محمدعلی شاه، به گونه‌ای بود که او را به تحریض سران عشایر شاهسون برای آشوب در اردبیل تحریک کرد. رحیم خان و متحدانش بخشی از تاریخ تلخ اردبیل را شکل داده‌اند. جنگی که بین قشون رحیم خان و مدافعان اردبیلی صورت گرفت به «جنگ یازده روزه» مشهور است. در این یازده روز دلیری حاج باباخان و مدافعان محلی به گونه‌ای بود، که سردار ملی و دشمنان مهاجم از مردانگی‌هایش در شگفت ماندند. بخشی اعظم از روایت‌هایی که در خصوص رشادت‌های باباخان و مهارت‌های جنگی‌اش عنوان می‌شود، به این مقاومت یازده روزه و حمله عشایر به اردبیل مربوط می‌شود. بابا صفری در این باره می‌نویسد: «مجاهدان با پاكدلي مي‌جنگيدند و در آن گير و دار در مال و منال مردم چشم طمع نداشتند و چه بسا كه براي جلب قلوب آنان آنها را ياري مي‌كردند، اما فولادلوها و ياران مستبد آنها، در خلاف اين جهت قدم برمي‌داشتند.» اردبیل هر چند  توسط رحیم خان و متحدانش تصرف شد، اما تدبیر و رشادت باباخان آنها را وادار به ترک اردبیل کرد. قتل و غارت اردبيل به وسيله عشاير سه روز به طول انجامید. نقل است روز سوم حاج محمد علي، معروف به ميرآخوراف که مورد احترام جامعه بود، در پیغامی به رحيم خان و ديگر سران عشاير گفت: «شمر و سپاهيان عبيدالله بن زياد يك روز در كربلاي امام حسين (ع) قتل و غارت كردند، شما چند روز مي‌خواهيد اين مردم بي‌پناه را تاراج كنيد؟»   عضویت در کمیته دفاع ملی  در ۱۲۹۳ که جنگ جهانی اول شروع شد، حکومت احمدشاه قاجار موضعی بی‌طرفانه را در پیش گرفت. ضعف حکومت مرکزی در کنار اوضاع آشفته، متزلزل و ناپایدار سیاسی، و بحران فزاینده اقتصادی ایران را تا آستانه دولت ورشکسته و وابسته پیش برده بود. علی‌رغم اعلام بی‌طرفی، مداخلات مهارگسیخته قدرت‌های خارجی کشور را در سراشیبی تجزیه و اشغال قرار داد. نیروهای روسیه، بریتانیا و عثمانی از سه سمت وارد ایران شدند. خالی‌شدن انبارهای کم بنیه آذوقه ایرانی‌ها توسط نیروهای متخاصم، شروع یک قحطی بزرگ شد، که بخش بزرگی از ایرانی‌ها را به کام مرگ کشاند. سپاه روسیه تا دروازه‌های تهران پیشروی کرد؛ اما از منقرض کردن سلسله قاجار منصرف شد. طبق هماهنگي به عمل آمده با احمد شاه قاجار، قرار بر اين شد كه شاه به طرف اصفهان حركت کرده و پايتخت به آن شهر منتقل شود؛ اما پس از مذاكرات بسيار با نمايندگان روس و انگليس نظر احمدشاه تغيير كرد. به اطلاع دربار رسيد، كه قواي روس به پايتخت حمله نخواهند كرد. اما احمدشاه همه مشکل کشور نبود. چرا که در خوزستان، لرستان، مازندران، بوشهر، فارس، خراسان و آذربایجان جنگ‌های شورشیان بر سر قدرت محلی، ایران را در یک نابسامانی منتهی به  تجزیه قرار داده بود. در چنین روزهایی بود که بیست و هفت نماينده وقت مجلس به همراه گروهی از روحانيان بلند پايه و رجال سیاسی و مردم عادی، كميته دفاع ملي را، در قم تاسيس نمودند. کمیته دفاع ملی، هیات چهار نفره ای برای اداره امور برگزید. حاج باباخان به گواه اسناد تاریخی از پیشگامان کمیته دفاع ملی و از فعالان آن بود. سید حسن مدرس روحانی سیاستمدار مجلس پنجم هم از اعضای کمیته چهار نفره بود. به نظر می‌رسد با توجه به دایره فعالیت های حاج باباخان  در این کمیته او همکاری‌های نزدیکی با مدرس داشته باشد. در کوران جنگ جهانی اول، استانبول مرکز حضور روشنفکران ومجاهدان آزادیخواه شده بود. گفته می‌شود حاج باباخان به پیشنهاد باقر خان عازم غرب کشور و عزیمت به ترکیه بودند، در میانه راه دل حاج باباخان که از اول به رفتن راضی نبود، او را از باقرخان جدا و باز به تهران کشاند. حضورش این بار در تهران جریان ساز و خبرساز شد. او در زمینه تهیه سلاح و  بمب با کمیته همکاری کرد. ماجرای دستگیری و به زندان افتادن او توسط شهربانی تهران در حالی که مشغول حمل اسحه و فشنگ بود، در روزنامه‌های تهران انعکاس گسترده‌ای داشت. او تا پایان کار کمیته از اعضای فعال و تاثیرگذار در آن بود.   عضویت در کمیته مجازات کمیته مجازات هر چند عمری کوتاه داشت، اما در اواخر دوره قاجار اقدام به ترور افرادی که به نظرشان دل در گرو بیگانگان داشتند، کرد. گروهی از روزنامه‌نگاران و عوامل دولتی در این لیست قرار داشتند. هر چند سندی مکتوب از ارتباط میرزا ابراهیم خان زاده منشی و حاجی باباخان در دست نیست، اما عضویت مجاهد اردبیلی در سال‌های اوج فعالیت کمیته مجازات بین سالهای 1295 تا 1296 در اسناد موثقی تایید شده است. مانیفست، کمیته مجازات جاسوسی را ریشه فساد سیاسی، عنوان و آنرا به غده ای سرطانی تشبیه کرده بود. اقدام‌های ضربتی کمیته مجازات در بادی امر القا کننده جوی روانی بر جامعه، مبنی بر حضور تروریست‌های آن در همه جا و مستحضر بر کلیه اعمال خائنین شد. به همین جهت هر کس کمترین انحرافی در زندگی سیاسی - اداری خود مرتکب شده بود، بر جان خود ایمن نبود، و تصور می کرد اسم او در لیست سیاه کمیته مجازات قرار گرفته و به سرنوشت دیگر متهمین دچار خواهد شد.  نقش باباخان در کمیته مجازات همچون کمیته دفاع ملی برجسته و ممتاز است. فیزیک بدن و تدبیر امور چهره رشید باباخان در کمیته مجازات را بیشتر برجسته می کند. او رشیدالملک را در جاده زنجان به قتل رساند. رشیدالملکی که تعلق خاطر خاصی به محمدعلی شاه و استبداد وی داشت، که در چند مقطع حاکم اردبیل شده بود و در زمان محاصره اردبیل توسط روس‌ها خیانت آشکاری را به ملت و مملکت کرده بود، توسط باباخان به قتل رسید. برخی از تحلیل گران قتل رشید الملک توسط باباخان را منجر به اتفاقاتی می‌دانند که امیر السلطنه را برای قتل باباخان بیشتر راغب کرد، و البته چنین هم بود.   به سوی جمهوری رشادت‌هاي باباخان در پیروزی بخشی از نهضت مشروطه کم تاثیر نبود، اما تاریخ تا حد زیادی در خصوص او خاموش مانده است. نقل قول تاریخ درباره او کم است و اسنادی هم که بعد از مرگش توسط مورخان دیگر به امانت گرفته شده به نوعی در تاریکخانه تاریخ مفقوده شده است. گفته می‌شود چند سالی پس از شهادت حاج باباخان، کسروی اسنادی در خصوص زندگی و مبارزات او از خانواده اش به امانت گرفته است، اما تاریخ همچنان درباره مجاهد اردبیلی خاموش مانده است. اسنادی که به نظر می‌رسد، می تواند گره گشای معمای سر پر سودای حاج باباخان باشد. متاسفانه این اسناد در دست نیست. اما سیر تاریخی زندگی سیاسی و مبارزات باباخان روایت مشهودی از سر پرسودای او دارد. او با دیگر مجاهدان هم عصر خود در برخی جهات فرق و از ابعادی دیگر متمایز است. زندگی او سیری چریک‌وار دارد. او در دوران نهضت مشروطه، جنگ جهانی اول و کودتای  1299 در اشل یک چریک جنگیده است. گفته می‌شود که عضویتی مخفی در نهضت جنگل داشته است. چهره‌ای محبوب داشت و کاریزمای فرماندهی‌اش او را برجسته‌تر هم می‌کند. بر خلاف اغلب سران مجاهد مشروطه یک اندیشه در پس«موزرش» مستتر دارد و با یک تیر به دو هدف نشانه می رود. مجاهدمشروطه خواهی که شاید سودای تشکیل جمهوریت در کنار دیگر همفکران آزادی‌خواهش را در سرمی‌پروراند. منوچهر صدیقی سها در رونمایی از تندیس باباخان از دو سند تاریخی هم رونمایی کرد. مکاتباتی که در سال‌های اول کودتا 1299 محمد مصدق و سید حسن مدرس به صورت جداگانه با حاجی باباخان اردبیلی دارند. مصدق و مدرس که دو سیاستمدار، با تفکرات آزادی‌خواهانه و از مخالفان کودتای سیاه، گروه مرجعی بودند، که مقلد محض نبودند. موضع‌گیری‌های مصدق پس از کودتای سوم اسفند تفاوت دیدگاه او با سیدضیا و کابینه کودتا را مشخص می‌کند، جریانی که مدرس در مجلس رهبری می‌کند، مبین رفتاری در زاویه با سردار سپه است. آنها بر خلاف گروهی از مخالفان کودتا صاحب درایت سیاسی بودند. اینها کارکترهایی هستند که بدون کوچک کردن مقیاس‌هایش در باباخان ردپایی عمیق دارد. این علاوه بر تایید دایره شهرت باباخان در پایتخت چهره‌ای از مجاهدی را که هیچ وقت در چارچوب حاکمیت جای نگرفت هم، ترسیم می‌کند. این در حالی است که سید ضیا تلاش زیادی برای جذب او داشت. حکم ولایت ابهر به باباخان و بعد پیشنهاد سخاوتمندانه سردار سپه به او چهره‌ای از یک مرد بانفوذ و صاحب جریان را در افکار افراد ملی در آن مقطع ترسیم می‌کرد. سابقه عضویت در کمیته مجازات و کمیته دفاع ملی در کنار مجاهدهای مشروطه، چهره‌ای ملی دراواخر قرن گذشته را تقویت می‌کرد. توجه سید ضیا به وی هر چند بر اساس تاکتیک‌های ائتلاف سیدضیا و سردار سپه بود، اما باباخان سودای دیگری در سر داشت. یکی از معدود فرماندهان نهضت مشروطه در سالهای آغازین سده جاری شخصی صاحب تفکر و دارای نحله فکری برجسته‌ای بود. دایره شهرت باباخان او را به مجاهدت دیگری که سنگین تر از مجاهدت مشروطه و کمیته دفاع ملی بود کشانده بود. به نظر می‌رسد اوسودای تشکیل جمهوری به جای مشروطه سلطنتی را در سر داشت، و می‌خواست مشروطه نوپا را در مسیر جمهوریت قرار دهد. ائتلاف برای قتل یکی از مهم‌ترین کاراکترهای باباخان در این است که او هیچ وقت در چارچوب حاکمیت جای نگرفته، و این شاید عمده ترین دلیل شهادتش باشد. توطئه برای قتل باباخان سر درازی دارد. از روزی که کاریزمای بابا خان او را  لیدر مشروطه‌های اردبیل کرد گروهی به او رشک ورزیدند و گروهی هم او را  مقابل مسیر خود تصور کردند. اگر روزی ستارخان در اشتباهی استراتژیک به پشت دروازه های اردبیل نرسیده دستور دستگیری و زندانی کردن حاج باباخان را داد چند سال بعدتر امیر السلطنه هم دستور دستگیری‌اش را نمی‌داد.   او چندین بار خود را از دستگیری رهانید. زنجیره دستگیری باباخان در آخرین دهه از سده گذشته پر از قفل و گره است. دلاوري‌های حاج باباخان در نهضت مشروطيت و بيرون راندن عشاير متجاوز به اردبيل زمینه‌ساز چند ماموریت برای وی شد. از جنگ با اسماعیل آقا سیمیتقو گرفته تا سرکوب متجاسرين بالشويك‌های گيلان و سپس اوج هنرنمایی و ذکاوتش در خاموش کردن شورش امیرخان افشار. وقتی باباخان در اردیبهشت ماه 1300 غائله امیرخان افشار را با ذکاوت خاص اش پایان داد، عده ای رنجیده خاطر توطئه هایی برای قتل اش طرح‌ریزی کردند. باباخان از این توطئه در نزدیکی زنجان نجات یافت و به اردبیل بازگشت. سال 1300 در میانه بود، که بصیر‌السلطنه به حکومت اردبیل منصوب شد. رابطه خوبی بین او و باباخان برقرار شد، به شکلی که او پیشنهاد فرماندهی بیست هزار تفنگدار شاهسون را  به حاج باباخان داد و اما او نپذیرفت. البته حکمرانی  بصیرالسلطنه در اردبیل زیاد طول نکشید. جانشین او امیرالسلطنه بود که برای سومین بار به عنوان والی  اردبیل منصوب شد. امیرالسلطنه پرورش یافته مکتب رشیدالملک بود، که با توسل به بی آبرویی‌ها و تشبشات در عرصه مناصب و مشاغل ظهور کرده بود. کارنامه وی در ایجاد خفقان و محصور کردن آزادیخواهان نمره مردودی او را در حکمرانی ثبت کرده بود و باباخان بیش از هر شخصی نگران حضور او در اردبیل بود. امیرالسلطنه تبحر خاصی در حذف چهره‌های شرافتمند داشت. او در فکر  گرفتن انتقام گذشته از حاج باباخان بود و متحدان قدرتمند محلی را در پیمان خود داشت. امیر فیروز رئیس طایفه بزرگ و ثروتمند فولادلو دوست و متحد خوبی برای امیر‌السلطنه در تسویه حساب شخصی‌شان از حاج باباخان بود. سخنان محبت آمیز این ائتلاف برای باباخان یک تاکتیک بود برای آشتی و تسخیر قلب ساده باباخان، تا در یک غافلگیری انتقام تمام سال‌های حضیض‌شان را از مجاهد مشروطه بگیرند. گفته می‌شود بصیرالسلطنه که مرد باتجربه و مآل اندیشی بود، با اعلام خطر به حاج باباخان، به او پیشنهاد داد با وی به تبریز برود، آنچه که او نپذیرفت. روایت دسیسه و نیرنگ امیرالسطنه و امیر فیروز فولادلو برای دستگیری و قتل ناجوانمردانه حاج بابا خان   بارها نقل شده است. شادروان بابا صفری در کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ هم با ذکر جزئیات، چگونگی قتل باباخان را در پانزدهمین روز از بهار 1301 شرح داده است. فولادلوها خصومتی دیرینه با باباخان داشتند. او قدرت آنها در منطقه محدود و سیطره نفوذشان را کم کرده، در چند درگیری هم مغلوبشان کرده بود. عظمت خانم و امیر فیروز اشخاص بانفوذی در میان سران فولادلو بودند. عظمت خانم با باباخان چندان موضع متقابلی نداشت، اما امیر فیروز و پسرانش خود را دشمنان خونی حاج باباخان می‌دانستند.  این که چه کسی بابا خان را فریب داد، و چه کسی خلع سلاحش کرد، و چه کسی دستور ظاهری شلیک را داد، و چه کسی شلیک کرد؛ شاید صور ظاهری یک قتل باشند. علت مرگ حاج باباخان مهم است. علت شهادت این مجاهد مظلوم و نه شیوه شهید کردنش. دسیسه کشته شدنش مهم است، نه دشمنان هم پیمانش،  اینکه ناجوانمردانه و با حیله و با اغفال یکی از یاران نزدیکش اسیرش کنند و شبانه با دستان بسته به شهادتش برسانند و از ترس اینکه شاید گلوله‌ها در جانش اثر نکرده باشد، دیوار را بر جسم بی جانش آوار کنند و باز هراس از نام باباخان، آنها را وادار به سر به نیست کردن جنازه کند، مهم است. اینکه ائتلاف امیر السلطنه و سران فولادلو سعی در حذف باباخان دارند، قسمت ظاهری معمای قتل باباخان است. اگر فاکتورهای محبوبیت، شخصیت کاریزما، قدرت رهبری و ضریب نفوذ حاج باباخان در میان چهره‌های ملی را در نظر بگیریم، و به آن پیوند خانوادگی با میرزا علی اکبر را اضافه کنیم، به جایی می‌رسیم که حذف حاج باباخان توسط قدرت محلی را بدون یک حامی قدرتمند ملی ناممکن می‌کند. دستی پنهان از ائتلاف قاتلان مجاهد شهید که تاریخ در آن باره نقاط تاریک وشبهه انگیزی دارد. دستی که به نظر می رسد چندان بی ربط به سیاست حدف مخالفان کودتاه و به قدرت رسیدن سردار سپه هم نباشد. شاید معمای این قتل برای همیشه مجهول و مجعول بماند، چرا که اسناد مربوط به حاج باباخان همه از دست رفته اند و پرداخت به این قضیه و تکمیل همه قطعات پازل برای ترسیم تصویر واقعی ناممکن می نماند.   رفع یک شبهه  در وطن‌دوستی حاج باباخان شک و شبهه‌ای وجود ندارد اما تا سال‌ها قبل سایه ابرهای ابهام در آسمان زندگی باباخان، نام وی را تحت‌الشعاع قرار داده بود. یکی از علل در حجاب ماندن نام و یاد وی انگ‌هایی بود، که به وی زده بودند.  در دهه هفتاد مسئولان محلی شهر تصمیم بر نصب تندیس باباخان در یکی از میادین اردبیل گرفتند. مجسمه ای هم بدین منظور ساخته شد؛ اما نه مجسمه به میدان رفت و نه میدان، نام مجاهد شهید را به خود گرفت. گروهی در آن روزها برچسب ناچسبی را به حاج باباخان الصاق کردند. آنها مدعی شدند که باباخان ارتباط تنگاتنگی با حزب توده داشته است. آنچه که در آن روزها در پی محافظه‌کاری مسئولان  محلی و عدم دسترسی به منابع معتبر با عقب نشینی حامیانش پایان گرفت. این رفتار در حقیقت، پاک کردن صورت مساله بود. چند سال بعدتر از آن برچسب زنی، وقتی معمرین و معتمدان شهر استخوان هایش را از روستای نوشار به اردبیل باز گرداند کاسه های داغ تر از آش،  دامنه اتهامات به باباخان را گسترش دادند، و باز باباخان مظلوم تر از همیشه بسان روز شهادت، ابزاری برای دفاع پیدا نکرد. بعدتر معمرین و معتمدین شهر و در راس آنها حاج لطیف نباتی  و یوسف معماری در این خصوص روشنگری کردند.  شاید یک اشتباه  در قرائت از شباهت نامی حزبی، که  جعفر پیشه‌وری و همکفرانش در شوروی و با نام عدالت تاسیس کردند، به شکلی جاهلانه این اتهام را رنگین کرده بود. از طرفی اگر ارتباط و همکاری وی با حیدرخان عمواوغلی و احسان الله خان موجب شود که او را خائن و یا کمونیست قلمداد کنیم، اول باید میرزا کوچک خان جنگلی را محکوم کنیم. آنچه مسلم است عدم همگرایی و تعلق خاطر حاج باباخان به اندیشه های چپ است. به گواه تاریخ، بیست و پنج سال بعد از مرگ باباخان، و حکومت توده ای ها بر اردبیل، آنها از نام وی در هراس اند و نقل قولی به مضمون است که به اقرار توده ای ها اگر باباخان زنده بود هیچ وقت پای توده ای ها به اردبیل نمی‌رسید. بعدها انطباق های تاریخی همه اتهامات را از سردار مشروطه خواهی اردبیلی رد کرد. از طرفی به نظر می‌رسد، که تلاش برای الصاق یکسری برچسب های  تنش‌زا به حاجی باباخان، ایجاد کاوری برای پناه گرفتن گروهک های سیاسی نونبیان باشد. انتهای پیام/ سی روز آنلاین

اشتراک گذاری
ثبت دیدگـاه
Captcha
دیدگاه های کاربران